تبليغاتX
.:!:. .:!:.بچه های احساس.:!:. .:!:.
گروه دختران و پسران با احساس پارسي ... با خواندن دستورالعمل به این گروه بپیوندید ... حس هفتم

سلام چطوره یه سر به این زیریه بزنید:

وبلاگ شخصی سید علی ابطحی

نوشته شده توسط امین در ساعت 7:9 بعد از ظهر | لینک  | 

آغازش از یک احساس

آوازش از زبان مرغ عشق خفته بر یاس

تو نبودی

آن زمان تنها فقط یک خواب بود

نه تو آن لحظه نبودی

یاد یک احساس تنها ناب بود

یاد عشقی که نبود و در دل بی تاب من فریاد بود

و دل من آن زمانه تار و پودش  بازیچه هر باد بود

 

 

از وقتی آمدی

با نازهایت این دل غم دیده را از حس تنهایی به بیرون می کشیدی

از هزار توهای عشقم

منجلاب ذهنم

از آواز غمگین برای عشق تو مهرم

تو از آن آبی ترین جا و مکان آسمانم می رسیدی

 

تو نه زیبا بلکه شیرین می نمودی

تو برایم حس و حالی تازه را رنگین نمودی

نه تو  یار مه نبودی

مه گرفتار مهت بود

آفتابی از محبت ذره های پیکرت بود

این دل دیوانه من

از چه رو می گفت با من

تو همان بودی که فریاد دل من در سرت بود

 

 

من بدون تو زبانم خاطرم سنگین تر از ماتم

من بدون تو گرفتار سراب خاطراتم

 

و اکنونم تویی تنها امیدم

از برای دیدن و شنیدنت هرگز نمیرم

نوشته شده توسط امین در ساعت 4:48 بعد از ظهر | لینک  | 

اعضای گروه بچه هاي احساس

تعداد اعضای گروه: 22


نام ايميل تاريخ عضويت
 
آرین خصوصي مي باشد 1386/3/13
 
mohammad hossein خصوصي مي باشد 1385/9/17
 
HamidReza خصوصي مي باشد 1385/9/11
 
babak خصوصي مي باشد 1385/10/28
 
Amin خصوصي مي باشد 1385/3/30
 
پریا خصوصي مي باشد 1385/5/21
 
minoo خصوصي مي باشد 1385/5/21
 
rohedonya خصوصي مي باشد 1385/5/23
 
dokhtar khanum خصوصي مي باشد 1385/5/23
 
Na shenas خصوصي مي باشد 1385/5/25
 
somayeh خصوصي مي باشد 1385/6/11
 
niloofar خصوصي مي باشد 1385/6/11
 
mohammad خصوصي مي باشد 1385/6/14
 
داش سعید گل خصوصي مي باشد 1385/6/25
 
zendegi خصوصي مي باشد 1385/6/27
 
taraneh خصوصي مي باشد 1385/6/27
 
ardalan خصوصي مي باشد 1385/8/21
 
setareh خصوصي مي باشد 1385/8/21
 
godfather خصوصي مي باشد 1385/9/4
 
حميد(پسر آبي) خصوصي مي باشد 1386/2/4
 
elahe خصوصي مي باشد 1385/11/8
 
dokhtare paeezi خصوصي مي باشد 1385/11/19

 

با تشكر از همه اين عزيزان لطفا آدرس وبلاگ خود را با مشخصات خود به آيدي مشخص شده بفرستيد و در نظرات اين پست درج نماييد. ali68117

نوشته شده توسط امین در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  | 

می نویسم ....

از زمانی که دور شدند از من نزدیک ترین ها

از زمانی که طوفان شد دل دریایی ام

از زمستانی که برفی نبارید تاسپید کند تیرگی دلی آزرده را

از ..........................................................................

و اکنون می خواهم بنویسم : می نوشتم.

نوشته شده توسط امین در ساعت 5:6 قبل از ظهر | لینک  | 

بابک ، الهه ، دختر پاییزی و محمد حسین.

عزیزان دوست داشتنی عضویت در گروه بچه های احساس را به شما تبریک می گویم.

نوشته شده توسط امین در ساعت 3:47 قبل از ظهر | لینک  | 

عیدتون مبارک
نوشته شده توسط امین در ساعت 3:26 قبل از ظهر | لینک  | 

گاد فادر و حمید رضای عزیز به گروه بچه های احساس خوش آمدید.

اعضای گروه یه سری به ایمیل های خود بزنند.

اعضای جدید روی آی دی من آفلاین بذارند. 

آدرس وبلاگ گروهی اعضای گروه بچه های احساس :http://feelgroup.blogfa.com/

ثبت احساسات زیبایتان در چند پست پایین تر .

نوشته شده توسط امین در ساعت 8:9 قبل از ظهر | لینک 

برای یکی از استادانم :م....... ی........

خنده نه

لبخند نه

من گریه را با طعم شادی می چشم

درد نه

در بند نه

در دلم غم را به اشک پنهانه می کشم

 

حس زیبایت برایم جاودان شد در نگاهم

رنگ خاکستر کشیدم من به روی گریه های گاه گاهم

زندگی با رنگ گرما بخش شعرت جایگاه نور شد

 از دلم غمها و مشکل ها چه آسان دور شد

 

غم رفت

 ماتم مرد

دلت اما به دلم راهی نبرد

تو ندیدی لحظه هایی که دنبالت دویدم

تو ندیدی با چه حسی من به عشقت می تپیدم

 

تو درونم عشق را رنگین ندیدی

مست و عاشق بودمت

زین رو مرا غمگین ندیدی

 

من برای خنده ات . دلشاد بودم

گرچه حتی من به دور از یاد بودم

من اسیر باد بودم

من برای باتو بودن ناله و فریاد بودم

غم می خواهی بگو

ماتم می خواهی بخواه

من تو را می خواهم

تو هرچه می خواهی بخواه

نوشته شده توسط امین در ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک 

این بار زندگی نامه فروغ راستی اگه چیزه دیگه ای از فروغ خواستید(هرچی فکر کنید ازش دارم) توی نظرها بنویسید:

فروغ فرخزاد 15 دیماه 1313 در خانواده ای متوسط به دنیا آمد.پدرش شخصیتی دو سویه داشت.یک افسر ارتش مستبد که در کودتای رضا خان نقش داشتویک عاشق شعر که در می بست و با اشعار حافظ و سعدی راز ونیاز می کرد.

پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش کامیار محروم ماند.

نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.
فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه ديوار و عصيان نيز به بيان اندوه و تنهايی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در ميان روياهای بيمارگونه و تخيلی می پردازد و نسبت به همه چيز عصيان می كند. بدينسان فروغ همان شيوه توللی را با زبانی ساده و روان اما كم مايه و ناتوان دنبال می كند. از لحاظ شكل نيز در اين سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذيرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندكی از آن تجاوز می كند.
خود وی بعدها این هر سه را بی ارزش و حاصل احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.

فروغ از سال ۱۳۳۷ به كارهای سينمايی پرداخت. در اين ايام است كه او را با ابراهيم گلستان نويسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بينيم. آن دو با هم در گلستان فيلم كار می كردند.
در سال
۱۳۳۸ برای نخستين بار به انگلستان رفت تا در زمينه امور سينمايی و تهيه فيلم مطالعه كند. وقتی كه از اين سفر بازگشت به فيلمبرداری روی آورد و در تهيه چند فيلم گوتاه با گلستان همكاری نزديك و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهيه يك فيلم مستند از زندگی جذاميان به تبريز رفت. فيلم خانه سياه است كه بر اساس زندگی جذاميان تهيه شده ، يادگاری هنری سفرهای او به تبريز است. اين فيلم در زمستان ۱۳۴۲
از فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
چهارمين مجموعه شعر فروغ تولدی ديگر بود كه در زمستان
۱۳۴۳ به چاپ رسيد و به راستی حياتی دوباره را در مسير شاعری او نشان می داد. تولدی ديگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبيات معاصر ايران نقطه ای روشن بود كه ژرفای شعر و دنيای تفكرات شاعرانه را به گونه ای نوين و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در اين مجموعه و نيز مجموعه ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هويت و مخصوص به خود او. اين استقلال را فقط نيما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش
و اين تشخيص نحصول كوشش چندين جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزديكی به حدود محاوره و گفتار و دو ديگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نيازمندی در گزارش دريافت های شخصی و سه ديگر توسعی كه در مقوله وزن قائل بود.
فروغ پس از آنكه در تهيه چندين فيلم ابراهيم گلستان را ياري كرده بود در تابستان
۱۳۴۳ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و زبان آلماني و ايتاليايي را فرا گرفت. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولفدر پزارو شرکت می کند و
سازمان فرهنگي يونسكو از زندگي او فيلم نيم ساعته تهيه كرد، زيرا شعر و هنر او در بيرون از مرزهاي ايران به خوبي مطرح شده بود.
فروغ فروخزاد سي و سه سال بيشتر نداشت كه
در دوشنبه 24 بهمن سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپرده شد.

 

نوشته شده توسط امین در ساعت 12:8 بعد از ظهر | لینک  | 

با استقبال شما از زندگینامه سهراب سپهری . اینبار زندگی نامه فریدون مشیری:

 

فريدون مشيري در سي ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جدپدري اش به واسطه ماموريت ادراي به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمد در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه مندان به شعر بود و در خانواده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چندسال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ايران دچار آشفتگي هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينکه در همه دوران کودکي ام به دليل اينکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي کارمندي پرهيز داشتم ولي مشکلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و اين کار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم و با عنوان عمر ويران». مادرش اعظم السطنه ملقي به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه مند بوده و گاهي شعر ميگفته، و پدر و مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن الممالک نيز شعر ميگفته و نجم تخلص ميکرده و ديوان شعري دارد که چاپ نشده است. مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي در گذشت که اثر عميقي در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به کار مي پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه ها و مجلات کارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما کار اداري از يک سو و کارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشکلاتي ايجاد ميکرد، اما او کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مئسول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. اين صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد کتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر ميپرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحه معرفي شدند. مشيري در سالهاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را برعهده داشت. فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار (متول ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشکده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل کرده اند. مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريبا از پانزده سالگي شروع کرد. سروده هاي نوجواني او تحت تأثير شاهنامه خواني هاي پدرش شکل گرفته که از آن جمله اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست:
چرا کشور ما شده زير دست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آيد زبيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد کسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
که دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتکي اين نگين کم شود
همه ديده ها پر زشبنم شود
انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور
۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او درباره اين مجموعه ميگويد: «چهارپاره هايي بود که گاهي سه مصرع مساوي با يک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا، آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج(سايه)، سياوش کسرايي، اخوان ثالث و محمدزهري بودند که به همين سبک شهر ميگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته بي اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه کامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودکي، فردووسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث ميکرديم و بر آن تکيه ميکرديم.» مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. علاقه به موسيقي در مشيري به گونه اي بوده است که هر بار سازي نواخته مي شده مايه آن را ميگفته، مايه شناسي اش را ميدانسته، بلکه ميگفته از چه رديفي است و چه گوشه اي، و آن گوشه را بسط ميداده و بارها شنيده شده که تشخيص او در مورد برجسته ترين قطعات موسيقي ايران کاملا درست و همراه با دقت تخصصي ويژه اي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي و تئاتر ايران مربوط بود است. فضل الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميکرد و منزل او در خيابان لاله زار (کوچه اي که تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و در آن سالهايي که از مشهد به تهران مي آمدند هر شب شب موسيقي گوش ميکردند. مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار يا ويولون ميپرداختند، و ميشري که در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي داد  و فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمريکا سفر کرد و مراسم شعرخواني او در شهرهاي کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت آمريکا از جمله در دانشگاه هاي برکلي و نيوجرسي به طور بي سابقه اي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعر خواني در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد. فريدون مشيري در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي دارفاني را وداع گفت.

نوشته شده توسط امین در ساعت 8:37 قبل از ظهر | لینک  | 

بچه های احساس به بیان احساساتتان در چند پست پایین تر بپردازید

 

زندگی. داش سعیدو ترانه عضو گروه شدند.

نوشته شده توسط امین در ساعت 2:51 بعد از ظهر | لینک 

نوشته شده توسط امین در ساعت 1:39 بعد از ظهر | لینک 

از دوستان عزیز محمد محمدی.عسل.عاشق.ناشناس.سایه و مینو متشکرم

راستی سرویس عکس رایگان به مدت سه روز از تاریخ این پست شروع میشه از دوستانی که لازم دارند خواهش می کنم نوع موضوع و سایز عکسی که می خوان را بنویسند در ضمن توضیحات و نمونه ها در چند پست پایین تر نوشته شده.

در این مدت دوستی عضو گروهمون نشده است.

از اعضا خواهشمندم به ایمیل هایی که به آنها فرستاده می شود پاسخ دهند.

زندگینامه هایی که دوست دارید از اشخاص مختلف بدانید را عنوان کنید.

با امید موفقیت . امین

نوشته شده توسط امین در ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک  | 

 

این مطلب رو به سفارش مینوی عزیز گذاشتم. زندگی نامه سهراب سپهری

  امیدوارم خوشتون بیاد:

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امین در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک 

امین جان سلام :
آرایه ی قشنگی بود اما خیلی جای بحث داره
ببین شاید گریه کردنمون ریشه در
جهالت مون
داشته
پس این دلیل بر زشتی دنیامون نمی شه
هممون
نگران اون دنیامونیم اما اصلا ازش خبر نداریم

همه فکر می کنیم
100% بدتر از اینجاس
واسه همین شاید روزای اول که واردش می شیم بی قراری کنیم
اما بعدا متوجه می شیم که چه تکاملی تو جایگاهمون به وجود اومده
و ما چه آدمای
سعید بختی
هستیم
خندان باشی

 

ناشناس عزیز سلام:

نظری که داده بودی خیلی زیبا بود ولی اونم خیلی جای بحث داره

در هنگام تولد برای ما عقل و جهلی تعریف نشده که  تو می خوای بگی ما در آغاز تولد دانایی داشتیم و یا با نادانیمون فکری کردیم

 یا اصلا ما می تونیم فکر کنیم ؟ در حالی که در آغاز تولد فقط از غریزه برخورداریم

در ضمن در آغاز تولد قدرت تشخیصی وجود نداره که ما دنیا را انتخاب کنیم یا جای دیگه ای را

ولی در کل

آرایه ای که من نوشته بودم کنایه ای از سختی ها ی دنیا بود  ولی تو از رفع سختی های دنیا صحبتی نکرده بودی بلکه از..... (به طور مثال در "چه خاکی بر سرم بریزم " تو در مورد نوع خاک صحبت کردی نه در مورد پیدا کردن چاره کار)

امیدوارم خوش بخت باشی

خندان هستم

خندانت ببینمت.

قربانت.امین

نوشته شده توسط امین در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک  | 

از کسانی که به وبلاگ من آمدند سپاسگذارم.

کسانی که سفارش عکس دارن موضوع و نوع وسایز عکس را تعریف وآدرس وبلاگشان را حتما قید کنند.

در ضن همه چیز در مورد زندگی فروغ فرخزاد دارم اگه خواستید عنوان کنید. 

نیلوفر و محمد هم به گروه ما پیوستند.

نوشته شده توسط امین در ساعت 11:15 قبل از ظهر | لینک 

از ناشناس . مصطفی.گولو.هوتن.ستاره.شیما.غزل.محمدوسمیه متشکرم.
نوشته شده توسط امین در ساعت 5:42 بعد از ظهر | لینک 

به مدت 5روز از تاریخ این پست سفارش عکس رایگان برای وبلاگ شما گرفته می شود.

در قسمت نظرات همین پست آدرس وبلاگ خود را یادداشت کنید و منتظر بمانید.

ثبت لینک این وبلاگ در قسمت پیوندهای وبلاگتان الزامی است.

لطفا سایز و موضوع تصاویر خود را بنویسید.

سفارشات را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امین در ساعت 10:14 بعد از ظهر | لینک  | 

amin
نوشته شده توسط امین در ساعت 8:34 قبل از ظهر | لینک 

free

نوشته شده توسط امین در ساعت 8:1 قبل از ظهر | لینک 

اگر انسان زندگی کردن را دوست داشت در هنگام تولد نمی گریست.
نوشته شده توسط امین در ساعت 3:7 قبل از ظهر | لینک  | 

از محمد حسینی مقدم . یک دل شکسته و ناشناس متشکرم
نوشته شده توسط امین در ساعت 9:38 قبل از ظهر | لینک 

-  چرا کم شعر می گی و نوشته هات رو به بقیه نمیدی که بخونن؟

 

-         هنگامی شعر به سراغ من می آید که فکر و خیال هاله ای از ابر در ذهنم به وجود آورده و آنچنان که در مورد آسمان گویند : دلم می گیرد .

 هیچ گاه از این دو  حالت خارج نیست که یا آسمان گرفته باران را به ارمغان می آورد و یا باران ، آسمانی گرفته را که در مورد من تاکنون فقط مورد اول صادق بوده است.

 با این حال دلیلی که نمی توانم در اکثریت مواقع باران ذهن آشفته خود را کتابت کنم همان آشفتگی ذهنم است که فرصت جمع آوری اشعار را به من نمی دهد.

در پاسخ دیگر سوالی که پرسیده بودی باید بگویم دلیلی که هر بار مرا از به رویت گذاشتن باران عواطفم برای دیگران منصرف می کند باز همان دیگرانند .کسانی که هیچ گاه حاضر به آمدن به زیر باران نیستند و همیشه(در زمان نزول باران)برای خود پناهگاهی از چوب و سنگ و آهن می جویند و سر در آغوش آنان می گذارند و چقدر این اجرام از عواطف و احساسات برخوردارند . و جالب این جایست که آنانی که حاضر می شوند به روی قطره های باران پا بگذارند (که حتی این نیز غنیمت است) با چتر ها شان به زیر باران   می روند چتر هایی که اگر آن را به خاک بسپاری ، خاک بی روح حاضر نیست آن را جزیی از وجود خود کند.

اگر موافق من نیستی بگو آیا تا به حال : چندین بار به زیر باران دویده و فریاد کشیده ای ؟ چندین باراز باران برای پنهان کردن رود جاری از اشکانت استفاده کرده ای ؟ چندین بار باران را باور کردی ؟ چندین بار باران را قسمتی از وجود خود دانستی؟ و... .

امیدوارم جواب سوالاتت را گرفته باشی .قربانت ، امین.

نوشته شده توسط امین در ساعت 3:33 بعد از ظهر | لینک  | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم ، تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن ،

 همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

نوشته شده توسط امین در ساعت 9:7 قبل از ظهر | لینک  | 

از ناشناس و سپیده متشکرم.
نوشته شده توسط امین در ساعت 8:54 بعد از ظهر | لینک  | 

از فرنوش .مانیا و مینو متشکرم
نوشته شده توسط امین در ساعت 11:31 قبل از ظهر | لینک 

new feel
نوشته شده توسط امین در ساعت 12:12 بعد از ظهر | لینک  | 

stead fast
نوشته شده توسط امین در ساعت 12:10 بعد از ظهر | لینک  | 

 spesialy man
نوشته شده توسط امین در ساعت 12:7 بعد از ظهر | لینک  | 

می گن شیشه بی احساسه .

من میگم نه..!!!

چون وقتی روی بخارش می نویسی :    تنهایی سخته

برات گریه می کنه.

نوشته شده توسط امین در ساعت 11:2 قبل از ظهر | لینک  |