آوازش از زبان مرغ عشق خفته بر یاس
تو نبودی
آن زمان تنها فقط یک خواب بود
نه تو آن لحظه نبودی
یاد یک احساس تنها ناب بود
یاد عشقی که نبود و در دل بی تاب من فریاد بود
و دل من آن زمانه تار و پودش بازیچه هر باد بود
از وقتی آمدی
با نازهایت این دل غم دیده را از حس تنهایی به بیرون می کشیدی
از هزار توهای عشقم
منجلاب ذهنم
از آواز غمگین برای عشق تو مهرم
تو از آن آبی ترین جا و مکان آسمانم می رسیدی
تو نه زیبا بلکه شیرین می نمودی
تو برایم حس و حالی تازه را رنگین نمودی
نه تو یار مه نبودی
مه گرفتار مهت بود
آفتابی از محبت ذره های پیکرت بود
این دل دیوانه من
از چه رو می گفت با من
تو همان بودی که فریاد دل من در سرت بود
من بدون تو زبانم خاطرم سنگین تر از ماتم
من بدون تو گرفتار سراب خاطراتم
و اکنونم تویی تنها امیدم
از برای دیدن و شنیدنت هرگز نمیرم
تعداد اعضای گروه: 22
با تشكر از همه اين عزيزان لطفا آدرس وبلاگ خود را با مشخصات خود به آيدي مشخص شده بفرستيد و در نظرات اين پست درج نماييد. ali68117
از زمانی که دور شدند از من نزدیک ترین ها
از زمانی که طوفان شد دل دریایی ام
از زمستانی که برفی نبارید تاسپید کند تیرگی دلی آزرده را
از ..........................................................................
و اکنون می خواهم بنویسم : می نوشتم.
عزیزان دوست داشتنی عضویت در گروه بچه های احساس را به شما تبریک می گویم.![]()
اعضای گروه یه سری به ایمیل های خود بزنند.
اعضای جدید روی آی دی من آفلاین بذارند.
آدرس وبلاگ گروهی اعضای گروه بچه های احساس :http://feelgroup.blogfa.com/
ثبت احساسات زیبایتان در چند پست پایین تر .
خنده نه
لبخند نه
من گریه را با طعم شادی می چشم
درد نه
در بند نه
در دلم غم را به اشک پنهانه می کشم
حس زیبایت برایم جاودان شد در نگاهم
رنگ خاکستر کشیدم من به روی گریه های گاه گاهم
زندگی با رنگ گرما بخش شعرت جایگاه نور شد
از دلم غمها و مشکل ها چه آسان دور شد
غم رفت
ماتم مرد
دلت اما به دلم راهی نبرد
تو ندیدی لحظه هایی که دنبالت دویدم
تو ندیدی با چه حسی من به عشقت می تپیدم
تو درونم عشق را رنگین ندیدی
مست و عاشق بودمت
زین رو مرا غمگین ندیدی
من برای خنده ات . دلشاد بودم
گرچه حتی من به دور از یاد بودم
من اسیر باد بودم
من برای باتو بودن ناله و فریاد بودم
غم می خواهی بگو
ماتم می خواهی بخواه
من تو را می خواهم
تو هرچه می خواهی بخواه
این بار زندگی نامه فروغ راستی اگه چیزه دیگه ای از فروغ خواستید(هرچی فکر کنید ازش دارم) توی نظرها بنویسید:
فروغ فرخزاد 15 دیماه 1313 در خانواده ای متوسط به دنیا آمد.پدرش شخصیتی دو سویه داشت.یک افسر ارتش مستبد که در کودتای رضا خان نقش داشتویک عاشق شعر که در می بست و با اشعار حافظ و سعدی راز ونیاز می کرد.
پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش کامیار محروم ماند.
نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.
فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه ديوار و عصيان نيز به بيان اندوه و تنهايی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در ميان روياهای بيمارگونه و تخيلی می پردازد و نسبت به همه چيز عصيان می كند. بدينسان فروغ همان شيوه توللی را با زبانی ساده و روان اما كم مايه و ناتوان دنبال می كند. از لحاظ شكل نيز در اين سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذيرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندكی از آن تجاوز می كند.خود وی بعدها این هر سه را بی ارزش و حاصل احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
فروغ از سال ۱۳۳۷ به كارهای سينمايی پرداخت. در اين ايام است كه او را با ابراهيم گلستان نويسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بينيم. آن دو با هم در گلستان فيلم كار می كردند.
در سال ۱۳۳۸ برای نخستين بار به انگلستان رفت تا در زمينه امور سينمايی و تهيه فيلم مطالعه كند. وقتی كه از اين سفر بازگشت به فيلمبرداری روی آورد و در تهيه چند فيلم گوتاه با گلستان همكاری نزديك و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهيه يك فيلم مستند از زندگی جذاميان به تبريز رفت. فيلم خانه سياه است كه بر اساس زندگی جذاميان تهيه شده ، يادگاری هنری سفرهای او به تبريز است. اين فيلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
چهارمين مجموعه شعر فروغ تولدی ديگر بود كه در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسيد و به راستی حياتی دوباره را در مسير شاعری او نشان می داد. تولدی ديگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبيات معاصر ايران نقطه ای روشن بود كه ژرفای شعر و دنيای تفكرات شاعرانه را به گونه ای نوين و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در اين مجموعه و نيز مجموعه ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هويت و مخصوص به خود او. اين استقلال را فقط نيما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش﴾ و اين تشخيص نحصول كوشش چندين جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزديكی به حدود محاوره و گفتار و دو ديگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نيازمندی در گزارش دريافت های شخصی و سه ديگر توسعی كه در مقوله وزن قائل بود.
فروغ پس از آنكه در تهيه چندين فيلم ابراهيم گلستان را ياري كرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و زبان آلماني و ايتاليايي را فرا گرفت. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولفدر پزارو شرکت می کند و سازمان فرهنگي يونسكو از زندگي او فيلم نيم ساعته تهيه كرد، زيرا شعر و هنر او در بيرون از مرزهاي ايران به خوبي مطرح شده بود.
فروغ فروخزاد سي و سه سال بيشتر نداشت كه در دوشنبه 24 بهمن سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپرده شد.
با استقبال شما از زندگینامه سهراب سپهری . اینبار زندگی نامه فریدون مشیری:
فريدون مشيري در سي ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جدپدري اش به واسطه ماموريت ادراي به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمد در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه مندان به شعر بود و در خانواده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چندسال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ايران دچار آشفتگي هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينکه در همه دوران کودکي ام به دليل اينکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي کارمندي پرهيز داشتم ولي مشکلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و اين کار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم و با عنوان عمر ويران». مادرش اعظم السطنه ملقي به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه مند بوده و گاهي شعر ميگفته، و پدر و مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن الممالک نيز شعر ميگفته و نجم تخلص ميکرده و ديوان شعري دارد که چاپ نشده است. مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي در گذشت که اثر عميقي در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به کار مي پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه ها و مجلات کارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما کار اداري از يک سو و کارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشکلاتي ايجاد ميکرد، اما او کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مئسول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. اين صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد کتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر ميپرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحه معرفي شدند. مشيري در سالهاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را برعهده داشت. فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار (متول ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشکده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل کرده اند. مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريبا از پانزده سالگي شروع کرد. سروده هاي نوجواني او تحت تأثير شاهنامه خواني هاي پدرش شکل گرفته که از آن جمله اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست:
چرا کشور ما شده زير دست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آيد زبيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد کسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
که دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتکي اين نگين کم شود
همه ديده ها پر زشبنم شود
انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او درباره اين مجموعه ميگويد: «چهارپاره هايي بود که گاهي سه مصرع مساوي با يک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا، آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج(سايه)، سياوش کسرايي، اخوان ثالث و محمدزهري بودند که به همين سبک شهر ميگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته بي اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه کامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودکي، فردووسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث ميکرديم و بر آن تکيه ميکرديم.» مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. علاقه به موسيقي در مشيري به گونه اي بوده است که هر بار سازي نواخته مي شده مايه آن را ميگفته، مايه شناسي اش را ميدانسته، بلکه ميگفته از چه رديفي است و چه گوشه اي، و آن گوشه را بسط ميداده و بارها شنيده شده که تشخيص او در مورد برجسته ترين قطعات موسيقي ايران کاملا درست و همراه با دقت تخصصي ويژه اي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي و تئاتر ايران مربوط بود است. فضل الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميکرد و منزل او در خيابان لاله زار (کوچه اي که تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و در آن سالهايي که از مشهد به تهران مي آمدند هر شب شب موسيقي گوش ميکردند. مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار يا ويولون ميپرداختند، و ميشري که در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي داد و فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمريکا سفر کرد و مراسم شعرخواني او در شهرهاي کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت آمريکا از جمله در دانشگاه هاي برکلي و نيوجرسي به طور بي سابقه اي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعر خواني در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد. فريدون مشيري در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي دارفاني را وداع گفت.
بچه های احساس به بیان احساساتتان در چند پست پایین تر بپردازید![]()
زندگی. داش سعیدو ترانه عضو گروه شدند.

راستی سرویس عکس رایگان به مدت سه روز از تاریخ این پست شروع میشه از دوستانی که لازم دارند خواهش می کنم نوع موضوع و سایز عکسی که می خوان را بنویسند در ضمن توضیحات و نمونه ها در چند پست پایین تر نوشته شده.
در این مدت دوستی عضو گروهمون نشده است.
از اعضا خواهشمندم به ایمیل هایی که به آنها فرستاده می شود پاسخ دهند.
زندگینامه هایی که دوست دارید از اشخاص مختلف بدانید را عنوان کنید.
با امید موفقیت . امین![]()
|
|
|
|
این مطلب رو به سفارش مینوی عزیز گذاشتم. زندگی نامه سهراب سپهری امیدوارم خوشتون بیاد: سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. و سهراب .... ماندگار شد .... | |
امین جان سلام :
آرایه ی قشنگی بود اما خیلی جای بحث داره
ببین شاید گریه کردنمون ریشه در جهالت مون داشته
پس این دلیل بر زشتی دنیامون نمی شه
هممون نگران اون دنیامونیم اما اصلا ازش خبر نداریم
همه فکر می کنیم 100% بدتر از اینجاس
واسه همین شاید روزای اول که واردش می شیم بی قراری کنیم
اما بعدا متوجه می شیم که چه تکاملی تو جایگاهمون به وجود اومده
و ما چه آدمای سعید بختی هستیم
خندان باشی
ناشناس عزیز سلام:
نظری که داده بودی خیلی زیبا بود ولی اونم خیلی جای بحث داره
در هنگام تولد برای ما عقل و جهلی تعریف نشده که تو می خوای بگی ما در آغاز تولد دانایی داشتیم و یا با نادانیمون فکری کردیم
یا اصلا ما می تونیم فکر کنیم ؟ در حالی که در آغاز تولد فقط از غریزه برخورداریم
در ضمن در آغاز تولد قدرت تشخیصی وجود نداره که ما دنیا را انتخاب کنیم یا جای دیگه ای را
ولی در کل
آرایه ای که من نوشته بودم کنایه ای از سختی ها ی دنیا بود ولی تو از رفع سختی های دنیا صحبتی نکرده بودی بلکه از..... (به طور مثال در "چه خاکی بر سرم بریزم " تو در مورد نوع خاک صحبت کردی نه در مورد پیدا کردن چاره کار)
امیدوارم خوش بخت باشی
خندان هستم
خندانت ببینمت.
قربانت.امین
کسانی که سفارش عکس دارن موضوع و نوع وسایز عکس را تعریف وآدرس وبلاگشان را حتما قید کنند.
در ضن همه چیز در مورد زندگی فروغ فرخزاد دارم اگه خواستید عنوان کنید.
نیلوفر و محمد هم به گروه ما پیوستند.
به مدت 5روز از تاریخ این پست سفارش عکس رایگان برای وبلاگ شما گرفته می شود.
در قسمت نظرات همین پست آدرس وبلاگ خود را یادداشت کنید و منتظر بمانید.
ثبت لینک این وبلاگ در قسمت پیوندهای وبلاگتان الزامی است.
لطفا سایز و موضوع تصاویر خود را بنویسید.
سفارشات را در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب


- چرا کم شعر می گی و نوشته هات رو به بقیه نمیدی که بخونن؟
- هنگامی شعر به سراغ من می آید که فکر و خیال هاله ای از ابر در ذهنم به وجود آورده و آنچنان که در مورد آسمان گویند : دلم می گیرد .
هیچ گاه از این دو حالت خارج نیست که یا آسمان گرفته باران را به ارمغان می آورد و یا باران ، آسمانی گرفته را که در مورد من تاکنون فقط مورد اول صادق بوده است.
با این حال دلیلی که نمی توانم در اکثریت مواقع باران ذهن آشفته خود را کتابت کنم همان آشفتگی ذهنم است که فرصت جمع آوری اشعار را به من نمی دهد.
در پاسخ دیگر سوالی که پرسیده بودی باید بگویم دلیلی که هر بار مرا از به رویت گذاشتن باران عواطفم برای دیگران منصرف می کند باز همان دیگرانند .کسانی که هیچ گاه حاضر به آمدن به زیر باران نیستند و همیشه(در زمان نزول باران)برای خود پناهگاهی از چوب و سنگ و آهن می جویند و سر در آغوش آنان می گذارند و چقدر این اجرام از عواطف و احساسات برخوردارند . و جالب این جایست که آنانی که حاضر می شوند به روی قطره های باران پا بگذارند (که حتی این نیز غنیمت است) با چتر ها شان به زیر باران می روند چتر هایی که اگر آن را به خاک بسپاری ، خاک بی روح حاضر نیست آن را جزیی از وجود خود کند.
اگر موافق من نیستی بگو آیا تا به حال : چندین بار به زیر باران دویده و فریاد کشیده ای ؟ چندین باراز باران برای پنهان کردن رود جاری از اشکانت استفاده کرده ای ؟ چندین بار باران را باور کردی ؟ چندین بار باران را قسمتی از وجود خود دانستی؟ و... .
امیدوارم جواب سوالاتت را گرفته باشی .قربانت ، امین.![]()
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم ، تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن ،
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت



من میگم نه..!!!
چون وقتی روی بخارش می نویسی : تنهایی سخته
برات گریه می کنه.
